در سرم افکن می و پابند کن تا نروم بیهده از جا به جا
زان کف دریاصفت درنثار آب درانداز چو کشتی مرا
پاره چوبی بدم و از کفت گشته ام ای موسی جان اژدها
عازر وقتم به دمت ای مسیح حشر شدم از تک گور فنا
یا چو درختم که به امر رسول بیخ کشان آمدم اندر فلا
هم تو بده هم تو بگو زین سپس ای دهن و کف تو گنج بقا
خسرو تبریز تویی شمس دین سرور شاهان جهان علا
256
داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور را پیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسد صبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتاب نور ده این گوشه ویرانه را
قاف تویی مسکن سیمرغ را شمع تویی جان چو پروانه را
چشمه حیوان بگشا هر طرف نقل کن آن قصه و افسانه را
مست کن ای ساقی و در کار کش این بدن کافر بیگانه را
گر نکند رام چنین دیو را پس چه شد آن ساغر مردانه را
نیم دلی را به چه آرد که او پست کند صد دل فرزانه را
از پگه امروز چه خوش مجلسیست آن صنم و فتنه فتانه را
بشکند آن چشم تو صد عهد را مست کند زلف تو صد شانه را
یک نفسی بام برآ ای صنم رقص درآر استن حنانه را
شرح فتحنا و اشارات آن قفل بگوید سر دندانه را
شاه بگوید شنود پیش من ترک کنم گفت غلامانه را
257
لعل لبش داد کنون مر مرا آنچ تو را لعل کند مر مرا
گلبن خندان به دل و جان بگفت برگ منت هست به گلشن برآ
گر نخریدست جهان را ز غم مژده چرا داد خدا کاشتری
در بن خانه ست جهان تنگ و منگ زود برآیید به بام سرا
صورت اقبال شکرریز گفت شکر چو کم نیست شکایت چرا
ساغر بر دست خرامان رسید فخر من و فخر همه ماورا
جام مباح آمد هین نوش کن با زره از غابر و از ماجرا
ساغر اول چو دود بر سرت سجده کند عقل جنون تو را
فاش مکن فاش تو اسرار عرش در سخنی زاده ز تحت الثری
258
گر بنخسبی شبی ای مه لقا رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبست نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور سوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش ز ده ساله راه دید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفت برد براقیش به سوی سما
برچسب:
نویسنده: khashayar
تاريخ: پنجشنبه
2 خرداد
1392 ساعت: 11:52